تبليغاتX
گل مادر
می نویسم هر آنچه دل تنگم بخواهد

این مطالب را پیشاپیش به مناسبت روز مرد تقدیم می کنم به آقایان محترم که بیشتر حواسشون را جمع

 کنند و زیاد به خودشان نبالند٬  چون جد بزرگ ما حضرت آدم فریب مکر حوا رو خورد چه برسد به ....

اکثر اوقات  وقتی با دوستان به صحبت می نشستم٬ بحث از مردها و زن ها می شد و این که چه قدر

 مردهاخودشون رو انسان های زیرکی می دانند و زیر بار حرف خانمشون نمی روند.

در حین گردش توی وبلاگ ها به مطلب جالبی برخوردم که حیفم آمد توی وبلاگم نگذارم. بهتره به این

مطلب با دید وسیعی توجه کنیم و دچار احساسات نشویم....

روزی٬  روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن.

زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد  به بهانه اي رفت تو

 و پرسيد  داري چي مي نويسي؟

مرد جواب داد:  دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان ٬تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را

نخورند. 

زن گفت :  اي مرد  تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري٬ آن وقت مي خواهي كتابي بنويسي و به

بقيه چيز ياد بدي؟

مرد گفت :  من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم.

زن گفت :  عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود.

مرد گفت :  اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد.

زن گفت :  خلاصه  از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن٬ مي خواهي گوش نكن.

مرد گفت :  خيلي ممنون  حالا اگر ريگي به كفش نداري٬ زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي

 برگرد و بگذار سرم به كارم باشد  معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان

را بريزد رو آب.

زن گفت :  خيلي خوب.و برگشت خانه  خط و خال٬ پولك و زرك و غاليه٬  حنا٬ سرمه٬ وسمه٬ غازه و

سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد  رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز

 رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر

غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش.

مرد با دستپاچگي پرسيد  تو دختر كي هستي؟

زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد  دختر قاضي شهر. 

 مرد گفت :  عروس شده اي يا نه؟

زن گفت :  نه.

مرد گفت :  چه طور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟

زن جواب داد:  از بس كه پدرم دوستم دارد٬ دلش نمي آيد شوهرم بدهد.

مرد پرسيد  چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن.

زن جواب داد  هر وقت خواستگاري برام مي آيد٬ پدرم مي گويد: دخترم كر و لال و كور است و با اين

 حرف ها آن ها را دست به سر مي كند.

مرد گفت :  اي دختر  زن من مي شوي؟

زن گفت :  من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند.

مرد گفت :  دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟

دختر گفت :  اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي٬ برو پيش پدرم خواستگاري٬ پدرم به تو مي گويد

دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد  تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم  اين طور شايد راضي

 بشود و من را بدهد به تو.

مرد گفت :  بسيار خوب. 

و رفت پيش قاضي  گفت :  اي قاضي  آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم.

قاضي گفت :  خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد.

مرد گفت :  دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم. 

قاضي گفت :  حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است.

و همه اهالي شهر را جمع كرد  عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.

بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد.

داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو٬ روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو

 دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است.

مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرأت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را

نمي خواهد  آخر سر ديد راهي براش نمانده٬ مگر اين كه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند

ردش را پيدا كند.

اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت  پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به

شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت.

مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي.

يك روز ديد همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد  مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت :  اي زن  تو

 من را از شهر و ديارم آواره كردي٬ ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي

داري؟

زن خنديد و گفت :  من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها

 را نمي خورم؟

مرد گفت :  ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار.

زن گفت :  اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني٬ تو را از اين گرفتاري

نجات مي دهم.

مرد گفت :  كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي٬ كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار.

زن گفت :  اگر به من گوش كني٬ كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد.

مرد گفت :  هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم. 

 زن گفت :  اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري.

مرد گفت :  قول مي دهم.

زن گفت :  حالا كه عقل برگشته به سرت٬ با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را

يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن  قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو

 مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها

و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم٬ نگذاشتند زود برگردم  حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و

 مدتي اين جا بمانند.

مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانه قاضي و در زد.

قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است  قاضي از دامادش

 پرسيد  اين همه مدت كجا بودي؟

مرد جواب داد  اي پدر زن عزيزم  مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم٬ يك دفعه دلم هواشان را كرد و

رفتم به ديدنشان  حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اين جا بمانند.

  بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت :  اين پسرخاله٬ آن دخترخاله٬ اين پسر عمو٬ آن دختر عمو٬

اين پسر عمه٬ آن دختر عمه. 

كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي  يكي مي پرسيد:

  جناب قاضي  سگم را كجا ببندم؟

يكي مي گفت :  جناب قاضي  دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي.

ديگري مي گفت :  خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده. 

يكي مي گفت :  اول جلش را وردار٬ بگذار عرقش خوب خشك بشود.

ديگري مي گفت :  بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي.

قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است٬ آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند  اين

بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت :  تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام٬

دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو.

مرد گفت :  پدر زن عزيزم  من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه

مي شود؟

قاضي گفت :  كي از تو مهريه خواست؟

مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد  دختر را فوري طلاق داد و

 رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد

 تموم شد ولی این داستانها همچنان در زندگی روزمره ادامه دارن.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:52  توسط Aishe  | 

 
 
 

 برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند!

 اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید.

 رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد!

 اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار

 نارنجی استفاده کنید. رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد.
 
 چنان چه از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز

مصرف کنید!

 بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در

پیرامون خود داشته باشند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند.

 اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید. رنگ

بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است.
 
 و نکته پایانی این که: چنان چه مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید. رنگ نیلی کمک

می‌کند تا بهتر بیندیشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:7  توسط Aishe  | 
پروردگارا 


                 پروردگارا  


                                    به من آرامش ده


                                                      تا پلی بر خروشان رود مصایب دوستان گردم 


 دلیری ده


               تا رو در روی خویشتن خویش بایستم


 بینشم ده


                تا با قلبم آشتی کنم


 صبرم ده


                       تا دل همنوعم را به غرور نشکنم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:31  توسط Aishe  | 


جوان ثروتمندی نزد انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیك خواست.

مرد او را به كنار پنجره برد و پرسید:

"پشت پنجره چه می‌بینی؟"

"آدم هایی كه می‌آیند و می روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد."

بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:

"در این آینه نگاه كن و بعد بگو چه می‌بینی."

"خودم را می‌بینم."

دگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یك ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، (شیشه) اما در آینه

 لایه‌ی نازكی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو

شیئ شیشه‌ای را با هم مقایسه كن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن ها احساس محبت

 می‌كند.

اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند.

تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر

 بتوانی یگران را ببینی و دوستشان بداری.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:54  توسط Aishe  | 

شادي خود را به هيچ چيز و هيچ کس وابسته نکن تا هميشه از آن برخوردار 

            باشي.

انتظار نداشته باش ، هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته

             ات باشد .

هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.

از سختي ها و مشکلات زندگي استقبال کن و با غلبه بر آن ها به خود پاداش بده .

اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب کند .

با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود را هدر نده .

با خود مهربان باش تا بذرافشان محبت و مهرباني باشي .

زندگي خود را هدفمند کن و براي رسيدن به اهدافت تلاش کن .

چيزهايي را که دوست داري به ديگران ببخش.

قلبت را از نفرت خالي کن تا خوشبختي در آن لانه کند .

با ديگران طوري رفتار کن که دوست داري با خودت رفتار شود .

به هيچ کس اميد نداشته باش جز به ذات يگانه خودش .

براي اينکه شاد باشي ، ابتدا ياد بگير شادي آفرين باشي .

به ديگران کمک کن آن چه را مي خواهند به دست آورند تا رضايت آن ها ، شادي

            واقعي را نثارت کند .

هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن ، چرا که تو چيزهايي داري که ديگران در

            حسرت آن وقت مي گذرانند .

و بالاخره اين که ؛ انعطاف پذير باش ، نيايش و کرنش معنوي انجام بده و زياد

            ببخش تا شادي را از عمق وجودت احساس کني .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط Aishe  | 

زندگي كوتاه تر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند. فردا طلوع خواهد

كرد حتي اگر نباشيم ! در بستر روزگار آن چه به دست می آيد با خنده پايدار نمي ماند و آن چه از دست

مي رود با اشك جبران نمي شود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:40  توسط Aishe  | 
 
 
           ۱- شاد اما دلسوز                                                      
 
 
                      ۲- ساده اما زیبا                                 
 
 
                                ۳ - مصمم اما آرام                      
          
 
                                         ۴- مهربان اما جدی    
 
 
                                                  ۵- زیرک اما صادق
 
 
                                                           ۶ - عاشق اما عاقل


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط Aishe  | 

 

گاه يك لبخند، يك جمله كوتاه، يك خط و يا يك نگاه مي تواند بهترين هديه باشد.

"دالي"

                             


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 6:51  توسط Aishe  | 

مردی با یوشع بن کارچاه مصاحبه می کرد :


-چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی (ع) صحبت کرد؟


-اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد ، همین سوال را می کردید . اما سوالتان را

بی جواب نمی گذارم .خدا بوته خار بیچاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جائی نیست که

" او " حضور نداشته باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:53  توسط Aishe  | 


 


 خدايا به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ


 بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم


 و مردني عطا کن که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم


 بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم


 اما آنچنان که تو دوست داري .


  چگونه زيستن را به من بياموز


 چگونه مردن را خود خواهم آموخت    

    دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:12  توسط Aishe  | 
 

    

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:16  توسط Aishe  | 

هم چو پروانه ، پیله را بشکاف!

 
پیله‌ای از درخت بر زمین افتاد. روزنه‌ای در این پیله پیدا بود؛ روزنه‌ای كه به پنجره‌ای می‌مانست.

 موجودی به نام «كرم كوچك ابریشم»، كه تمام عمر، قفس بافته بود، اینك به فكر پریدن بود. كرم كوچك

ابریشم، كه اینك با اعتماد به بال‌های خویش، بی‌ترس و تردید، پیله را می‌كاوید، چشم خود را به خورشید

دوخت و لبخندی زد. نور، نخستین چیزی بود كه او می‌دید. پنجره‌ی پیله گشوده شد و چیزی به نام

«پروانه» از آن بیرون خزید.
 
 پروانه، كه تازه به دنیای قشنگ ما پا گذاشته بود، خزیدن را می‌دانست، اما پریدن را نه. خورشید، گرم و

روشن و مهربان، نفس خود را بر بال‌های پروانه دمید. بال‌ها، آهسته از هم باز شدند. رنگین‌كمانی نهفته

بود در آن بال‌ها. بال‌ها باز شدند و پروانه بوسه‌ای نشاند بر گونه‌ی خورشید. آن‌گاه، پروانه پرید. نسیم

نوازشگر، بازی می‌كرد با بال‌های پروانه. آه، موسیقیِ باد و رقص برگ‌ها در باد، چه دلنشین بود برای

پروانه. زندگی در نگاه پروانه‌ای كه می‌پرید، دلنشین و زیبا بود. پروانه به یاد آورد كه در پیله از این‌همه

زیبایی خبری نبود و خوشحال شد كه از پیله بیرون آمده است. 
 
پروانه، بیش از هر چیز، خشنود بود كه دشواری‌های پیله را تحمل كرده تا امكانات لازم را برای پریدن

فراهم كند. پروانه شاد بود از این‌كه تسلیم یأس و ناامیدی نشده بود. اینك، از آن دلتنگی و تنگنا خبری

 نبود.

اینك از پیله اثری نبود. پروانه بود و یك رنگین‌كمان. پروانه بود و یك آسمان پریدن. پروانه بود و روز و

خورشید.

 پروانه بود و شب و ماه و یك آسمان ستاره.
 
دشواری‌های زندگی، اگر ما را نابود و ناامید نكنند، بی‌تردید، گام‌های ما را برای پیمودن راه بلند زندگی

 استوارتر می‌سازند. دشواری‌های زندگی، تجربه‌اند، تجربه‌ای كه ما را به كار می‌آید. تجربه‌ها درس‌هایی

هستند كه ما آن‌ها را با همه‌ی وجود خویش فرا می‌گیریم. دشواری‌های زندگی، مانع نیستند. مانع، نگاه

غلط ما به زندگی و دشواری‌های آن است. «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.»
 
هر گامی كه امیدوارانه برمی‌داریم، بستر تولد دوباره‌ی ما می‌شود. ما با تولدهای نو به نوی خویش، مدام

دنیا را از نو می‌بینیم، مدام دنیا را، در نگاه خویش، از نو می‌آفرینیم. پس نترسیم از دشواری‌ها، به

استقبال زندگی برویم، كه آمیزه‌ای‌ست از فراز‌ها و نشیب‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، اشك‌ها و لبخند‌ها، حوادث

 تلخ وشیرین، بیماری و سلامت، مرگ و تولد.
 
از روی موانع بپریم و بدین‌سان، جهش‌های بلندتر را تجربه كنیم. موانع، زمینه‌ساز تجربه‌ی جهش‌های

بلندند. ما به موانع محتاجیم. مسأله‌ها، ذهن ما را به چالش می‌كشند و به ما قدرت حلّ مسأله‌ها را

می‌بخشند.

 ما به مسأله‌ها محتاجیم. وقتی دستِ نیازی به سوی ما دراز می‌شود، ما سخاوت را تجربه می‌كنیم.

 دیگری،فرصتی‌ست برای ما كه عشق تجربه كنیم و نجوا و گفت‌وگو را. ما به دیگران محتاجیم. به جای

آن‌که بگریزیم از دشواری‌ها، موانع، مسأله‌ها، نیازها و دیگران، بهتر است به استقبال آن‌ها برویم. در

 زندگی شاید به همه‌ی خواسته‌های خود نرسیم، اما بی‌تردید، به همه‌ی آنچه كه نیاز داریم خواهیم رسید.

خدا هست، پس جای نگرانی نیست. ما هم، هم چون آن كرم كوچك ابریشم، باید پنجره‌ی پیله‌ی ترس و

تنهایی‌مان را باز كنیم به روی زندگی، بیرون بیاییم و پرواز كنیم. 
 
منبع: موفقیت وشادکامی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:55  توسط Aishe  | 
 

 مناجات

به نام او که آفرید غم را و برای تسکینش اشک را

 پروردگارا برمن نظر کن،


 اما نه به اندازه ی ارزش و لیاقتم  زیرا از آن بی بهره ام.


 بلکه به اندازه ی عشقم، به اندازه ی اشتیاقم، به اندازه ی نیازم.


 نه نیاز به آسایش، نیاز به رسیدن.


 توجهم کن و فراموشم مکن، نه به اندازه ی عشق و نیازم زیرا بسیار ناچیز است.


 بلکه به اندازه ی کرامت و رحمتت.


 یاریم کن، نه به اندازه ی استحقاقم بلکه به اندازه ی مهر و رافتت.


 ای بخشاینده ی گناهان، نبخشای خطای کوچکم را.


 زیرا بخشایشت گستاخم می کند و به من جسارت انجام گناهان بزرگتر را می دهد.


 عذابم ده و مجازاتم کن بسیار بیشتر از گناهم، اما بسیار کمتر ازخشمت.


 زیرا هنگام خشم رها می کنی مرا تا نابود شوم،


 وهنگام خرسندی با مهربانی مجازات می کنی مرا که تا فرصتی باقیست برگردم.


 تنبیه تو را بخششت می دانم وآن را بسیار دوست می دارم.


 صبر ده مرابیشتر ازدرد م ودرد ده مرا کمترازصبرم.


 آن قدربر صبر من بیفزای تاغلبه کند بر هر دردی.


  آن گونه که حتی در دشوارترین لحظات قلبم آرام وخشنود باشد.


 خشنود باش از من، با آن که مستحق خشمم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:32  توسط Aishe  |